وقتی برای کربلا ثبتنام کردم هرشب بچهامو بغل میکنم و از دلتنگی و غم دوری ازشون توی چند روز سفر کلی گریه میکنم.
یک شب اونقد گریه کردم که شوهرم که اگر بمب بترکونی بیدار نمیشه بیدار شده و میگه چته؟میخواستی اسمتو واس سفر ننویسی
روم نمیشه به فامیل بگم بخاطر دوری از بچهام نمیخوام برم.
عهد کردم دیگه هیچ وقت تنها نرم سفر
و از وقتی اسم نوشتم غصه نگهداری ازشون رو میخورم.آخه مادر شوهرم و جاری ها و همه فامیلامونم میان این سفر رو.بجز آقایونمون البته.ولی خب مردها که سرکارن و نمیتونن مراقبت کنن.
به خاله شون گفته بودم از اون سر دنیا بیان پیششون.بچها هم به شرط وجود خاله ها رضایت داده بودن که در نبود مامانشون گریه نکنن.ولی برا خاله شون هم سخت بود که بیاد.دیگه گفتیم ببریم شون مهدکودک.هرچند که اونجام باید غصه خوراکشون رو میخوردم.
تا اینکه بالاخره پریشب رای یه نفر از رفتن به سفر برگشت و اونم خواهرشوهرم بود.
حالا خیالم راحته که بدون زحمت دادن به خواهرم میتونم راحت سفرمو برم.
یک شب اونقد گریه کردم که شوهرم که اگر بمب بترکونی بیدار نمیشه بیدار شده و میگه چته؟میخواستی اسمتو واس سفر ننویسی
روم نمیشه به فامیل بگم بخاطر دوری از بچهام نمیخوام برم.
عهد کردم دیگه هیچ وقت تنها نرم سفر
و از وقتی اسم نوشتم غصه نگهداری ازشون رو میخورم.آخه مادر شوهرم و جاری ها و همه فامیلامونم میان این سفر رو.بجز آقایونمون البته.ولی خب مردها که سرکارن و نمیتونن مراقبت کنن.
به خاله شون گفته بودم از اون سر دنیا بیان پیششون.بچها هم به شرط وجود خاله ها رضایت داده بودن که در نبود مامانشون گریه نکنن.ولی برا خاله شون هم سخت بود که بیاد.دیگه گفتیم ببریم شون مهدکودک.هرچند که اونجام باید غصه خوراکشون رو میخوردم.
تا اینکه بالاخره پریشب رای یه نفر از رفتن به سفر برگشت و اونم خواهرشوهرم بود.
حالا خیالم راحته که بدون زحمت دادن به خواهرم میتونم راحت سفرمو برم.
- ۹۵/۰۶/۱۵