اسفند ماه سالی که خواهرام اومدن تهران یعنی سال 92 وقتی قرار بود برگردیم به ولایت پدری بلیط قطار نبود.تا دوم سوم عید پر بود.
بعد مجبور شدیم با وی آی پی بریم.
منم واسه اینکه بچها توی راه اذیتم نکنن بهشون قرص خواب دادم
چشمتون روز بد نبینه.اینا جای اینکه بخوابن بدتر اعصابشون با قرصا بهم ریخته بود و همش بیدار بودن و گریه میکردن.
همش بهونه میگرفتن.
عادت داشتن هر شب شیر گاو بخورن و بخوابن ولی من نمیشد با خودم شیر ببرم.هی چای شیرین رفتم از راننده گرفتم و به یسنا دادم.طفلی بالا آورد.
چه اوضاع سختی بود...
وقتی رسیدیم به منزل خواهرم بچها دو قدم راه میرفتن و تولوپ میفتادن از بس که گیج و سست بودن.
خدا ببخشدمون که باهاشون همچون کاری کردیم...
اینم عکس چشای گود بچها وقت سیدن به منزل خواهرم
- ۹۵/۰۷/۰۱