چهارده شهریور پارسال اولین روزی بود که علیرضا به مهدکودک رفت.
اوایل علیرضا تنها میرفت مهد و همش توی مهد بهونه ی یسنا رو میگرفت.یه روز که رفته بودم دنبال علیرضا معلمش گفت یسنا کیه؟گفتم چطور مگه؟ گفت پسرتون خیلی بهونه میگیره و میگه من یسنا رو میخوام.گفتم خواهرشه و ازخودش یک سال کوچکتره.معلمشون خیلی تعجب کرد گفت علیرضابه این کوچیکی خواهر کوچکتر هم داره؟خندیدم و گفتم اره.گفت افرین به شما چه دل و جراتی دارید.ما یه بچه داریم بعد دوازده سال جرات نداریم بچه دومی هم بیاریم.تو این گرونی و....بعد گفت خب خواهرشم بیارید اگر میخواید.ولی مشکل من این بود که یسنا نمی گفت جیش داره.اونام پرستار و ...نداشتن برای اینجور وقتا.
یه یکی دوسه ماهی گذشت بعد خواهرش یسنا گلی دیگه جیش داش میگف و من یسنا رو هم فرستادم باهاش مهد.
روز اولی که یسنا رفت یه پیرهن عروس تنش کردم که خودم دوخته بودم براش.خانم معلمشون گفت واای چه پیراهن نازی داری یسنا جون.یسنا هم با کلی ناز و عشون دستی به پیرهن دامنش زد و گفت مامانم دوخته لباس عروسمو.
خانمشون خوشش اومده بود و گفت ماشالا چه خوش بر و رو وشیرین زبونه.از داداشش صمیمی تره و زودتر اخت میشه باهات.(البته علیرضا کلن با خانما دیرتر اخت میگیره.و همین طور هم یسنا با اقایون دیرتر اخت میگیره)
بعد یه مدت رفتیم گرگان مسافرت.بعدشم یسنا مریض شد و سرما خوردگی شدید داشت.تا چند هفته هردوشون نرفتن مهد.
تااینکه بالاخره علیرضا رو تنها بردم مهد.وقتی بردم مهد و باهاش تو کلاس هم رفتم یهو زد زیر گریه که مامانی من نمی مونم.مامانی تو رو خدا نرو.
منم که نمی خواستم که بد عادت بشه و بگه تنها نمیرم.و فکر امسال که پیش دبستانیه و باید تنها بره بودم.دیگه خانم معلمشون گفت اگر میخوای بمونه بذارش و برو من خودم ساکتش می کنم.
من در حال رفتن بودم که خانم معلم رفت طرفش بغلش کنه که علیرضا خان بسیار قلدرانه هلش داد و معلم طفلی هم که فکرشم نمیکرد علیرضا اینجوری بکنه با هل علی رفت عقب و کم مونده بود بیفته.
برگشتم که بگیرمش ولی خانمشون گفت نه مشکلی نیس و برو
خلاصه که رفتم توی حیاط مهد تا چهل و پنج دقیقه بودم و میشنیدم که چجور هر پنج دیقه یه بار داد و بیداد و گریه داره که من مامانمو میخوام.خودم خسته شدم.می خواستم برم بیارمش و بریم خونه.ولی ترسیدم معلمشون دعوام کنه که چرا برگشتی.
راهمو گرفتم و رفتم خونه.
پنج دقیقه هم نبودم که زنگ زدن که خانم بیا پسرتو ببر که کلافه مون کرده.
و این هم عکس اولین روز مهد رفتن علیرضا
این عکسا که اینجاس اوضاع یه هفته پیش خونه ی من بودش.که طلسم شده بود بعد دوسه هفته بالاخره همه چی مرتب شد و تونستم جمع و جور کنم.که البته بعدش باز مادرشوهر جان خونه ش رو مرتب کرد و کابینتای جدید نصب کرد و اپن خراب کرد که بعدش باز خونه اونا رو تمیز کردم.
برای قبل کربلا رفتن خواستم خونه هام مرتب باشن...
شنبه ای که گذشت(13 شهریور)از فرشته های مهربونم عکس گرفتم بفرستم واسه خاله هاش و داییش.بعد یسنا خانم عکسا رو دیده و میگه مامان اینجوری بخندم قشنگ تره یا اونجوری که دندونام دیده میشه؟
و من بسیار تعجب میکنم که بچه کوچول هم ژست عکس گرفتن و مدل خنده توی عکس رو میفهمه.از دست این بچهای امروزی!!!!!!
اون روزی هم میگه مامان من به داداشی لبخند قشنگ زدم:)
سلام.خوش اومدین
اینجا یه وبلاگه برای آبجی جونم که می خوام تا چند روز دیگه که میره کربلا و برمی گرده اینجا رو ساماندهی کنم و بهش هدیه بدم.چون خیلی وقته می خواد یه وبلاگ بسازه ولی نتونست بسازه.فکر کنم خوشحالش کنه.امیدوارم خوشش بیاد و بعد نزندم که اینا چیه گذاشتس تو سایت.خخخخخخ